رفتیمامروز رفتم مدرسه و اون روز شیرینو تجربه کردم...

خیلیم اونجوری که فکرشو میکردم نبود!!!

نامردا هیچی کارت هدیه و اینا هم ندادن!

ولی یکی از بستگان بیزبیزو بهم دادن...خیلی بزرگ و نازه!

دو تا از آفتای زندگیمم به طور خودکار دارن حذف میشن...با رفتار آخرم کاری کردم که حساب کار دستشون بیاد!!! بچه پرروها!!!

خدایا خواهشا کمکم کن که بتونم آدمای بدو تشخیص بدم! :/

این بلا گرفته فوق العادس...کل راه مدرسه تا خونه رو بغلش کرده بودم!

بعدش با آبجیم و سارا رفتیم بیرون....

فوق العاده بود! اول رفتیم کافه ابی...اصلا این ابیو که آدم میبینه کلی انگیزه ی زندگی میگیره!

آخه آدم اینقدر گوگولی؟!

افلاطون غصه ها...

اینقدرم خندیدیم که داشتیم زمینو گاز میگرفتیم!

بعدشم که رفتیم یه نهار حسابی خوردیم...!!!

اصلا عالی بود!!!

برای دانشگاه یکمی استرس دارم! ینی چی میشه؟! :|

مریم خیلی خوب

منبع اصلی مطلب : دلم از خیلی روزا با کسی نیست...
برچسب ها : رفتیم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : امروز...!