دنیای ,دنیای دیگران ,پیاده اومدمامروز که رفتم کارتمو بگیرم، تنها بودم...

دنیای جدیدی بود!

برگشتنی رفتم انقلاب و تا تئاتر شهر رو پیاده اومدم...

البته خیلیم تنها نبود...ینی با هندزفریم بودیم!

برگشتنی تصمیم گرفتم برم خونه ی یکی از دوستای قدیمی...!

داشت حالم بهم میخورد...یه ذره ی راهو پیاده اومدم و کلی تا پسر زحمت کش میخواستن مسافر کشی کنن...خدایا آخه اینا دیگه کین؟!

دوستم همچنان تو فاز شوهر بود!

برام جالب بود که بحث خاطرات مسخره ی زندگیم که شد، مثل قبل غصه نخوردم و میخندیدم!!

اما بحث علایق که شد، براش خیلی عجیب بودم!

حرفایی که زده شد، باعث شد کل راه برگشت رو فکر کنم...در هر صورت من توی دنیای دیگران شاید دیوونه به نظر بیام، ولی تو دنیای خودم حالم خوبه...نمیدونم همین بسه یا نه!

ولی حس میکنم اگه بخوام مطابق دنیای دیگران زندگی کنم، باید اسم خودمو بذارم مرده ی متحرک...!

مریم معمولی

منبع اصلی مطلب : دلم از خیلی روزا با کسی نیست...
برچسب ها : دنیای ,دنیای دیگران ,پیاده اومدم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : تجربه ی تکی...