نمیکنم ,خونه ,بابام ,اینکه ,البته ,خیلی ,شرکت نمیکنمامروز از خواب بیدار شدم و رفتم پایین که پدرجان با نون تازه اومد خونه!

درو که براش باز کردم عین گیجا نگاهش کردم و گفت علیک سلام!

هردومون خندمون گرفت...ولی حس میکنم که حس میکنه این کارام غرض ورزانس! :/

بعد صبونه کلی از شعرای مولانا برای من و آبجی محترم خوند!

خب من ازونجایی که یکم ذهنم مشغول بود، خیلی نفهمیدم!

اما یه جاییش انسان و خدا رو به نخود و آشپز تشبیه کرده و چیزای جالبی گفته بود!

یکمی جدیدا حسودیم میشه...انگار بود و نبود من فرقی نداره...یکسره روی صبحتش به آبجیم بود...! دیشبم همینجوری بود! خیلی کم به من توجه میکرد!

شاید تو خونه آدم کم حرفی باشم و نسبت به خواهرم باهام رسمی تر رفتار بشه ولی من آدمیم که بیشتر احترام اونارو نگه میداره...ولی خب با من متفاوت رفتار میشه و بعضی وقتا حس میکنم نسبت به من دلسوزی ای ندارن!

البته اعتراضی نیست...من عادت کردم...فقط اونا نیستن که اینجورین...همه همینجورین! پس احتمالا مشکل از منه!!!

برام عجیبه که با اینکه هیچ وقت باهاشون بحث نمیکنم یا اینکه حتی اگه بحثی باشه زود آروم میگیرم یا کلا توی کل کلا شرکت نمیکنم اما همیشه بابام بهم میگه که من عصبانیتمو کنترل نمیکنم...با اینکه تو خونه بیشتر از همشون ساکتم و تو بحثا خیلی شرکت نمیکنم و پیاز داغو زیاد نمیکنم!

اومدم بالا و عین جنازه چند ساعت دراز کشیدم و بعدشم چند ساعت خوابیدم!

با صدای نه چندان بی اعصاب آبجیم بیدار شدم و گفت بریم شیرینی بخریم و این حرفا...همزمان با تایم پیاده روی مامانم و بابام ما هم باهاشون رفتیم بیرون!

کلا آبجیم حالت غرغرویی داشت و هی با مامانم بحث میکرد...منم کلا توی راه چرت میزدم!

با این حال متوجه نگاه بابام شدم که انگار میخواست با نگاهش بگه که تقصیر منه! در صورتی که روح من از هیچی خبر نداشت!

وقتیم که برگشتیم خونه شیرینیه اصلا مزه نداد...در کل چند وقتیه که با طعما غریبه شدیم! اینقدر خواستیم تغذیمون سالم باشه که الان تنقلات اصلا بهمون کیف نمیده!

کلی از شیرینیا موندن و خورده نشدن!

یه جوراییم خوشمزه هاشون موند...فک کنم مامانم همه رو تا فردا تموم کنه!

من که شانس ندارم یهو فردا دلم یه شیرینی میخواد!

فردا باید بریم دانشگاه که کارت دانشجوییمو بگیرم...آبجیمم میخواست بیاد ولی باهام لج کرد گفت نمیاد! واقعا رفتارش آزار دهندس! البته ایرادی نداره...به قول خودش خوبه که بزرگ شم!

به قول یه بنده خدایی جاست ریلکس!

من از همه چی دل کندم ولی چرا هنوزم یادش که میفتم حالم خوب نیست؟!

یه چیزی میخواستم بگم ولی یادم رفت...!

آها...یک نقشه ی ولفزگونه کشیدیم! البته نمیدونم عملیش میکنیم یا نه...در هر صورت دوست دارم انجام شه! حداقل یه سری از خاطرات غمگین زندگیم، ممکنه از یاد برن و حالم بهتر شه!

دلم ماکارونی میخواد با ته دیگ نونی که کلی ماکارونی بهش چسبیده...! :/

مریم نسبتا بد

منبع اصلی مطلب : دلم از خیلی روزا با کسی نیست...
برچسب ها : نمیکنم ,خونه ,بابام ,اینکه ,البته ,خیلی ,شرکت نمیکنم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : عید ما...